قیل و قال کلاغها
در زیر زمینی ، با تک پنجره رو به حیاط صاحبخانه ، یک نویسنده با زنش زندگی میکنند. ظاهرا در منظر نویسنده دو کلاغ روی بند رخت در حیاط نشسته اند.
الیاس : ماری ، بدو بیا ... بیا ، بیا ،ماریا بدو بیا.
دو تا کلاغ نشستند روی بند رخت!
ماریا : دو تا کلاغ؟
الیاس : آره ماریا ، نگاه کن .
ماریا : چقدر می ایستی پشت اون پنجره ها ؟!
الیاس : ماریا ، اگر صاحبخونه ها بدونن پنجره ها چقدر ارزش دارند ، شاید اجاره هاشونو چند برابر بکنند.
کیش ، کیش ، قار ، قار ، قار
ماریا : خُب کلاغه دیگه ...
الیاس : قار ، قار چی کلاغه دیگه ... در حقیقت هر کلاغی ، ماری ! یک سوال زندۀ سیاهه ... می فهمی؟
ماریا : نه نمی فهمم. قرارت بود داستان بنویسی ، با کلاغ ملاغ چکار داری آخه ؟
الیاس :ماری داستانهای بزرگ همیشه روی اتفاقات کوچیک شکل می گیره ، مثلا ً همین کلاغ ، تو فکرش رو کردی چرا باید سیصد سال عمر کنه ولی ما تا پنجاه سال !
ماریا : نه
الیاس : ولی من روش فکر می کنم ، چطوره ماری ؟ ها ؟
ماریا : خوبه الیوت ، خیلی خوبه !
الیاس : من روش فکر میکنم ، قار ، قار ، قار.
پیرزن را می شوداز صدایش پیرزنی تصویرکرد:
گرد و سفید ، درست مثل بوته کلم ، چهار پله را سه بار می نشیند. همیشه با خودش آرام حرف می زند ... و تنها کلمه <<مرتضی>> را می شود از حرفهایش به وضوح شنید.
صدای صاحبخانه : این پنجره شه ، اینم اتاقتونه ، خوش اومدین . ساعت نه چراغا خاموش ! دعا می کنم بدحساب نباشین . کرایه خونه همش بیست تومنی ! عاشق اسکناسهای بیست تومنی ام ! لباس شستنی لب جوب !
الیاس : لباس شستنی لب جوب !
ماریا : لب جوب ...
صدای صاحبخانه : شیرها سفت راستی ببینم ننه جون از کجا اومدین ؟
الیاس : ها ، ماریا ما از کجا اومدیم؟
ماریا : ما ؟
الیاس : ها
ماریا : از جنوب !
الیاس : از جنوب مادام !
همسایه بی انکه دیده شود مردی است که ماهواره قسطی اش را نیروی انتظامی جمع کرده است و در آشپزخانه ناشیانه استانبولی درست می کند او دو دختر دارد.
صدای ناشناس : های آقا ... های بابا ...
های آقای عینکی که پشت پنجره وایسادی ، چیه؟ مگه نمی بینی اینجا خونه مردمه ، زُل زدی که چی؟ آدم ندیدی ؟ خُب برای اون صاب مرده پرده بخر – خجالت داره والله . زن و بچه مردم میان رد میشن ده ...
الیاس : دریاست ، بی کرانه است . وجب به وجبش رازه و رمزه .
رویای قابل پیش بینی او که شاید در یک کنفرانس بزرگ در بیابانی برگزار می شود. خود را در آنجا می بیند بارانی یکریز و یکسان بر میزها و چایو دفترها می بارد. پشت هرمردانی با کله های طاس و کیفهای سامسونیت با هیئتی اسطوره ای نشسته اند. صدای جیغ کلاغها که انگار با یکدیگر درگیرند بر فضا چنگ انداخته . و مردان کله طاس بی هیچ حرکتی مانند مجسمه ها زیر باران ایستاده اند.
الیاس : دریاست ، بی کرانه است . وجب به وجبش راز و رمزه ، درست همون طوری که ... فکرشو می کردم.
صدای ناشناس : لهجه دارید؟
الیاس : خب لهجه دارم ، البته به یک نوع گویش خاص شبیه تره تا لهجه ! آقا
صدای خنده جمعیّت با صدای کلاغها در هم آویخته میشود.
الیاس : من نویسنده ام .
ناشناس : ماشاالله ، از کلاهتون معلومه اتفاقا .
الیاس : نویسنده رو باید از نوشته هاش شناخت آقا .
ناشناس : می بخشید جناب تالیفاتِ تون مدّ نظرمون نیست .
الیاس : اِه ... اِه ... خب ... ب ... بله هنوز نتونستم چیزی بنویسم.
صدای خنده حضّار با صدای کلاغها
الیاس : این صدای قهقهۀ تاریخه که پیوسته نیشش به روی قلمها باز بوده.
یکی از میان جمعیت بلند می شود . در زیر باران ، کلاه از سر بر می دارد . همه برای او دست می زنند . دست هایش را به علامت تشکر به طرف جمعیت بلند می کند و می گوید :
ناشناس : تاریخ رو نویسنده ها می نویسند.
صدای قهقهه اوج میگیرد
الیاس : ب ... بله ... بله ... حق با شماست . داستان من داستان اون مورچه ایه که یه قطره بارون ریخت روش بعد داد زد که آی هوار دنیا رو آب بُرده.
ناشناس2 : خدا به من و شما همزمان دو چیز بده . مال شما البته با خود شما... امّا مال من پوله ، پول ...
الیاس : پول ؟! ... پول ؟! مال من پول نیست آقایان . آقایان مال من پول نیست؟
ناشناس2 : میدونم معلومه ... معلومه...
الیاس : خواسته من در حقیقت عشق و عدالت ِ
ناشناس2 : اوه ... اوه ... عشق یک جفت النگو ... عدالت هم نیم کیلو سیب زمینی ، دیگه بلندگو میخوای چیکار؟
الیاس : ولی آقایان ... آقایان النگوها را اگر بدل بسازند؟ سیب زمینی ها اگر پوسیده و کرم خورده باشند. منظور من جستجو بود ! ... شما نگرفتین .
ناشناس2 : می دونید ، پشت یه تریلی خوندم << گشتم نبود . نگرد که نیست.>>
الیاس : گ ... گشتم نبود. نگرد که نیست . گشتم ... من فکر میکنم آسمون یقین باید روشن باشه . اینو دلم به من گفته بود.
ناشناس : خوش به حال دلت .
الیاس : من مرگ رو دیدم که زندگی رو بغل کرده بود و داشت می بردش پارک .
هی ... هی ... هی ... لالا ... لالا ... داشت براش شعر می خوند. تو شعرش پائیز بود . آره پائیز بود .
آی بچه ها پائیزه ... برگ درخت می ریزه ...
هوا شده کمی سرد ... زمین پر از برگ زرد.
دسته ... دسته ...
ناشناس : برای شما دعا میکنم آقا ، زن و بچه داری ؟
الیاس : ب ... بله آقا من زن دارم . یک بچه هم دارم.
ناشناس : خب ... مبارکه.
الیاس : آیلین ... خدای من . من یه دختر داشتم.
ناشناس : زندگی کن آقا ... شده که آدمیزاد عمرش رو درتوصیف حسرت از دست دادن عمر، تلف کرده . بچه ت رو بغل کن دست زنت رو بگیر برو پارک ، سهم ما یه لحظه از زمانه ، اونو فراموش نکن ... اونو..
الیاس : ببخشید آقا اون چی هست ؟
صدای زنگ ساعت می آید
ماریا : خب حالا این چی هست ؟
الیاس : ساعت ماریا . ساعت شماطه دار . ماری تو بلدی شماره هاش رو بخونی ؟
ماریا : نه خیلی سخته .
الیاس : خب من برای تو توضیح می دم این یکیش ...
ماریا : ها ...
الیاس : این دوهشه .
ماریا : ها ...
الیاس : این سه اشه ...
ماریا : خب ...
الیاس : این چهارشه . این پنج اشه . این شش اشه . این هفتش ِ این هشت اشه
ماریا : خب که چی بشه ؟
الیاس : ماریا که بفهمیم از نظر موقعیت زمانی در چه شرایطی هستیم.
ماریا : ها
الیاس : مثلا بفهمیم الان صبح شده یا ظهره یا شب .
ماریا : این می گه ؟!
الیاس : آره ، ماری در حقیقت این کار خروس رو میکنه ، با ما می گه در چه موقعه ای هستیم . منتها دیگه قوقولی قوقو نداره.
ماریا : ها ... خب یه خروس می خریدی .
الیاس : کج سلیقه !
ماریا : من !!
الیاس : نخیر ... من !
ماریا : با من بودی الیاس ؟!
الیاس : اینقدر به من نگو الیاس ، ماری ، الیوت . خب حالا اگه ... این عقربۀ بزرگ اینجا باشه و عقربه کوچکتر اینجا ... ماری ساعت چنده ؟
ماریا : ساعت ... ساعت هفت.
الیاس : خدای من ... ماریا ساعت دوهه ... دوهه ... دو ...
ماریا : خب سخته ، یه خروس می خریدی راحت تر بود
الیاس : عصر خروس مرد ما تو عصر ساعتیم . ساعتهای دیجیتالی تمام اتوماتیک ، نه لونه می خواد ، نه دونه تمام اتوماتیک ، تیک تاک ، تیک تاک ...
ماریا : خیلی خب ، یاد می گیریم ، یاد می گیریم . ببین یخ زده ، یخ زده
الیاس : چی یخ زده ؟
ماریا : ناهارت . چای شیرینت یخ زده
الیاس : ماریا ، من از تو خواسته بودم به چایی شیرین دیگه نگی چایی شیرین . من اسمشو گذاشته بودم سُس ...
ماریا : ها ... سُس پُرتِغ ... سُس گوجه فرنگی یخ زد.
الیاس : اوه ... بله متشکرم ... ماریا ، ما دو نفریم ولی تو سه تا ریختی ، چرا؟!
ماریا : اه ... ه !! چقدر دوست داشت. ستاره ... یادته؟
الیاس : بابا جون ... بابا ، بابا ... بابا جون
صدای ستاره : بابا بابا جون بابا جون بابا ... بابا بابا جون
الیاس : هیس !
ستاره : بابا جون بابا ، بابا ... باباجون
الیاس : بابا جون . مگه نمی بینی دارم فکر می کنم . چته ... ها ؟
ستاره : هیچی
الیاس : کوکت کردند
ستاره : ها ؟!
الیاس : عزیز دل من ، وقتی اینجوری نشستم ، و این انگشتم اینجا کنار ابرومه ، یعنی دارم به چیزای مهمی فکر می کنم . آیلین ِ کوچک من ! بشریت در آتش بی عدالتی و ظلم و جهل داره میسوزه.
ستاره : کتت داره میسوزه . سیگارت کتتُ سوزوند.
الیاس : ها ...!
ستاره : برام بخر ، برای من هَتکو ، بخر.
الیاس : آیلین هتکو نه ! توپ
ستاره : هتکو
الیاس : توپ ، توپ
ستاره : توپ
الیاس : قربون تو برم من با اون توپ گفتنت . یکبار برا بابا بگو
ستاره : هَتَکو
الیاس : !!!!
ستاره می خندد
الیاس : آیلین هتکو نه . توپ ... ایلین بابا الیاس نه ، پاپی الیوت . ایلین دادی اکرم نه ! مامی ماریا ... ماریا ، ماریا ... یوهو ... ماریا ... ماریا.
ماریا : ماریا دیگه کیه ؟
الیاس : از این به بعد تو ماریایی ، من الیوت ام و ستارمون آیلین !
ماریا می خندد
الیاس : ماریا کجای این حرف خنده داره
ماریا : صد سال اگر عمر کنم ، این اسمها رو یاد نمی گیرم.
الیاس : ماریا ، بگو
ماریا : ماریا
الیاس : الیوت
ماریا : الیوت
الیاس : آیلین
ماریا : چی؟
الیاس : ماریا ، الیوت ، آیلین
ماریا : ایلین
الیاس :خب ، حالا همشو یکجا بگو . متشکرم ، بگو ماریا.
ماریا : یادم رفت
الیاس : ... اسمت چیه ؟
ماریا : اکرم .
الیاس : از این به بعد ماریا یی !
ماریا : خب من همیشه اکرم بودم !
الیاس : همش لج بازی .
ماریا : خب ، مادر بزگم هم اسمش اکرم بود.
الیاس : مستحق بودی همون جا می موندی ، جارو بادومی می گرفتی دستت پشکل و تپاله خمیر می کردی ، پایتخت اندونزی جاکارتاست.
ماریا : جاکارتا
الیاس : به این می گن رز لب ، رژ لب ! - کریستف کلمب ونیزی بود ، بله ، کریستف کلمب ونیزی بود . این غذا اسمش پپه رو نیه ! پیتزای پپه رونی . الو ! بله دقیقاً اینجا خونه شونه ، منتها ایشون تشریف ندارند. بله ، شوهر من خودشون عقیده دارند که این فیلم از لحاظ بافت دراماتیک اشکال داشته . میوه بفرمائید ! خواهش می کنم ! بفرمائید ! ، بله تا ایشون بیان شما میوه بفرمائید . بله ، شوهر من نویسنده است ، نویسنده است .
صدای پدر اکرم : الیاس ! الیاس ! جای پسرمی بابا جون ! خب ، می ری دنبال دل و سرنوشتت . خب برو ، فقط ... ، فقط جان تو و جان اکرمم ! اذیتش نکنی ! هر وقت دلخورت کرد منو فحشم بده ! غریبه تو غربت !
الیاس : ماریا انتخاب کن ؛ یا من یا ولایت !
ماریا : آخه چه جوری ؟! ... میگفتی << دِهُو >> یه روز می نویسم ... خونه های طلائی شو ...
الیاس : ماریا ! من که نمی تونم دیوارهای گلی پوسیده رو به اسم دیوارهای طلائی رنگ به خواننده ام قالب کنم ، می تونم ؟!
ماریا : پیرزناشو ... ؟
الیاس : ماری ! پیر زناشون ذهنشون پر از غول و پری و این چیزهاست . نوشتن نداره !
ماریا : عروساشو ... ؟
الیاس : خدای من ! عروساشون همه آرزوشون یه دیگ مسیه که بره تو جهیزه شون ! یه آدم با این حقارت ، آرزو رو من چه جوری بنویسم تو داستانم ؟! داستانی که قراره جهانی بشه !
ماریا : گوساله هاشو ...؟
الیاس : ماری کتاب های تاریخ و جغرافی ما دروغه که گاو و گوساله های روستایی ها رو می کِشند که از مزارع سر سبز بر می گردند. ماع ... ماری من دنبال یه جایی می گردم که زود تموم نشه ، ده زود تموم می شه ، من دنبال یه جائی ام که زود تموم نشه .
ماریا : ولی ما چی ؟ ما که تموم می شیم الیوت .
الیاس : نه ، نه ... نه ماریا ، نه . من نمی ذارم تموم بشیم . نه ... نه ماریا نمی ذارم تموم بشیم .
ماریا : دفترتو مادرت بهت هدیه داد ، یادت می آد ؟
الیاس : خب ، آره!
ماریا : خب .
الیاس : ماریا من فکرشو کردم ؛ قبل از فهرست می نویسم به مادرم که زندگی رو تقدیمم کرد . چطوره ماریا ؟!
ماریا : آه و آره براش دو کلوم نامه رو حتما ًبنویس.
الیاس : << سلام و سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم >> ... نثر تکراری بچه مدرسه ای.