![]() |
... که کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بود کاش ...
اولين و آخرين خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش خاكستر به من بگوييد پروانه ها حق با تو بود كاج ها در بكر اند نيمكت كهنه باغ
مائيم كه پا جای پای خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشنای خاطر آشوب در افق های تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر ِ مرا اولين و آخرين
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشيدی را تصوير مي كنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟
می بايست می خوابيدم
اما چيزی خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس های سياه وزوز و پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر می كنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آيد ؟
كاش تنها نبودی
آن وقت كه می تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي دانی ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقی مرا می برد
انگار روی شيب برف ها با اسكی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شيون می آيد
گوش كن
می دانم كه هيچ كس نمی تواند عشق را بنويسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعريف كنم
گوش كن
يكی بود يكی نبود
زنی بود كه به جای آبياری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جای پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته های نيشكر نشسته بود و كتاب می خواند
صدای شيون در اوج است
می شنوی
برای بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاريخ می سوزد
برای نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش كه در رَف ها شكسته اند
گوش كن
به جای عشق و جستجوی جوهر نيلی می شود چيزهای ديگری نوشت
حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
می دانی ؟
از افسانه های قديم چيزهايی در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم كه بی نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزی مبهم
كه انعكاس لرزانی از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزديك می شوند
يادم می آيد
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را يك دسته می كردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش ميدادم كه در آن دلی می خواند
من تو را
او را
كسی را دوست می دارم
خاطرات دورش را
در اولين بارش زمستانی
از ذهن پاك كرده است
خاطره شعرهايی را كه هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهايی را كه هرگز نخوانده بودی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 3:47 توسط پیمان بهتاش
