![]() |
... که کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بود کاش ...
سرودي براي مادران پشت دیوار لحظه ها همیشه كسی می نالد منظومه ها پس این ها همه اسمش زندگی است ساده دل دل ساده بارون همه اینو می دونن چراغ بیراهه رفته بودم تاسه در گهواره از گریه تاسه می رود
چه كسی او؟
زنی است در دوردست های دور
زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
كه بر رویشان
شكوفه های سفید كوچك نشسته است
رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار كهنت وبردس بهارت
پشت دیوار لحظه ها همیشه كسی می نالد
و این بار زنی به یاد سالهای دور
سالهای گمم
سالهایی كه در كدورت گذشت
پیر و فراموش گشته اند
می نالد كودكی اش را
دیروز را
دیروز در غبار را
او كوچك بود و شاد
با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سیاه كه بر رویشان شكوفه های سفید كوچك نشسته
بود
زیر همین بلوط پیر
باد زورش به پر عقاب نمی رسید
یاد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
این همه درخت از كجا آمده اند ؟
هر درخت این كوهسار
حكایتی است دخترم
پس راست می گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل می میرند
در لحظه های كوه
و سالهای بعد
دختران تاوه با لباس های سیاه كه بر رویشان شكوفه های سفید نشسته
است آنها را در آوازهاشان می خوانند
هر دختری مادرش را
رفتم و وارت دیدم چل وارت
چل وار كهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
و دیدم سنگ های دست چین تو را
در خرابی كهنه تری
پشت دیوار لحظه ها همیشه كسی می نالد
و این بار دختری به یاد مادرش
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی كه برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشك عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملكوتی بانگ خروس هاست
سروها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن حال با روح ماست
برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور
گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كیش كن
كه قند شهر
دروغی بیش نبوده است
كه بارون
همه چیز و كسمه
آدمی و بختشه
حالا دیگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
چی دارم چی ندارم
بقاله برادرم
می رسونه به سرم
آخر پاییزه
حسابا لبریزه
یك و دو ! هوشم پرید
یه سیاه و یه سفید
جا جا جا
شكر خدا
شب و روزم بَسَمِه
آن شب
دستم را گرفته بود و می كشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
كودك كر و لالی كه منم
هراسان از حقایقی كه چون باریكه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شكر گذار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ كنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای كه سالهاست
از یاد رفته است
خوشا به حالتان كه می توانید گریه كنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شكرگزار باشید
پرستوهای مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 1:24 توسط پیمان بهتاش
